-21.2 C
Canada
Sunday, February 5, 2023

مصاحبه اي با تئو آنجلوپولوس / روح ما در پی چيست ؟

ترجمه : گروه فلسفه و هنر
بخش دوم
(اندرو هورتون)

هورتون : شما چگونه صحنه هاي سارايوو در مه را خلق كرديد ؟
آنجلوپولوس:ما از يك سوله ي خيلي بزرگ در فرودگاه بلگراد استفاده كرديم و همه چيز، از درخت گرفته تا برف و جاده به داخل آن برديم و به همراه يك كارشناس از فرانسه، يكي از يونان ما مه مصنوعي ايجاد كرديم . اما اين كار سختي بود زيرا مواد شيميايي موجود در مه مصنوعي بازيگران را آزار مي داد و آن‌ها مي بايست مانند كارمندان بيمارستان مثل مردمي كه بعد از بمب اندازي در هيروشيما بودند با ماسك هاي پارچه اي دهان و بيني خود را مي پوشاندند . اصلاً كار آساني نبود

هورتون : شما از تاناسيس ونگوس در نقش راننده تاكسي استفاده كرديد . او يكي از محبوب ترين و مشهور ترين بازيگران كمدي يونان در عرصه ي تئاتر و سينماست
مي توانيد در مورد استفاده از اين بازيگر كمدي دريك نقش خيلي جدي نظرتان را بگوييد ؟
آنجلوپولوس: من هميشه اين احساس را داشتم كه بازيگران كمدي بزرگ، نسبت به بازيگران بزرگي كه بيشتر نقش هاي حدي بازي مي كنند، يك جورهايي بهترند. فكر
مي كنم كه چيزي عميقاً دراماتيك درون هر كمديني نهفته است كه اين در مورد ونگوس هم صدق مي كند

هورتون : شنيدم كه در فستيوال كن امسال شما از سوي مخاطبين مشتاق پاسخ هاي مثبت زيادي دريافت كرديد خيلي از منتقدين از جمله ريچارد كورليس منتقد مجله ي تايمز موافق بودند كه فيلم شما بايد به جاي« گراندپريكس» جايزه ي نخل طلا را مي بردید آيا هيچ واكنش خاصي از سوي نمايندگان بالكان در فستيوال صورت گرفت ؟


آنجلوپولوس: قطعاً بله! تمام متقداني كه از بالكان درآانجا حاضر بودند نظرات خيلي مثبتيراجع به فيلم داشتند به غير از كساني كه از « اسكوپيه» ( جمهوري يوگسلاوي سابق مقدونيه) به آنجا آمده بودند. آن ها چيزهايي را كه راننده تاكسي يوناني به آن اشاره
مي كند را دوست نداشتند. « اين مرز ميان آلباني و اسكوپيه ست». آنچه كه آن دوست داشتند به جاي آن بشنوند اين جمله بود « « مرز ميان آلباني و مقدونيه» من نمي توانستم اين را بگويم. نه، به خاطر اينكه مي ترسيدم ، بلكه به اين خاطر كه من از عبور كردن از مرزهانمي هراسم. به علاوه ، اگر من را مي گفتم يك اشتباه تاريخي انجام داده بودم حتي رابرت كاپلان هم در كتابش،ارواح بالكان، به اين نكته اشاره مي كند او به خوبي توضيح
مي دهد كه چگونه اين فرهنگ اسلاوي ميان مخلوطي از ملت ها، توسعه پيدا كرد، اما اين به موضوع امروز ما ربطي ندارد. آن داستان ديگري
است
هورتون : وقت كم اين اجازه را به من نمي دهد تا هر انچه را كه مي خواهم در مورد نگاه خير اولسيه از شما بپرسم. ولي يكي از صحنه هايي كه خيلي تكان دهنده است . صحنه ي داخل لنجي است كه حاوي مجسمه ي شكسته ي لنين است ، كه براي يك تاجر ثروتمند آلماني، به دانوب فرستاده مي شود . آيا شما هرگز براي خلق اين صحنه از كارگردان بوگوسلاويايي، به عنوان نمادي از پايان دوره كومونيست در فيلم« گوريل ها ظهرها حمام مي كنند) استفاده كرد، تاثيري گرفتيد ؟
آنجلوپولوس: من آن فيلم را نديدم، اما زماني كه براي فيلم برداري در بلگراد بودم خود ماكاوژو در مورد آن صحنه با من صحبت كرد . اما من قبل از آن صحنه ي خودم را گرفته بودم

هورتون: در آن صحنه ، دوربين شما به آرامي اطراف سر لنين حركت مي كند. اين يك صحنه تقريبا يك نوازش از روي عشق
آنجلوپولوس: اين صحنه بر رودي به يك عصر است . من دارم از همه ي آن دوران كه بخشي از دوران كودكي و جواني خودم هم بود، خداحافظي مي كنم. آن مجسمه ي شكسته نمادي از پايان است . يك پايان تمام و كمال
هورتون: يك سكانس قوي در فيلم نامه ي شما وجود دارد كه متوجه شدم شما آن را نوشتيد، اما آنطور كه من ديدم، در فيلم خود لحاظ نگرديد . دارم به سكانسي اشاره مي كنم كه در هتلي در آلباني اتفاق مي افتد. مازوجي آمريكايي را داريم كه بچه هاي آلبانيايي را مي خرند و دو خواهر مسن يوناني كه بعد از 45 سال يكديگر را ملاقات مي كنند. چرا اين سكانس را حذف كرديد؟
آنجلوپولوس: من هم احساس مي كنم كه آن صحنه فوق العاده بود و اصلاً از اينكه نهايتاً بايد آن را حذف مي كردم راضي نبود. ولي نهايتاً ما اگر مي خواستيم كه فيلممان در سطح وسيعي توزيع شود بايد آن را كوتاه مي كرديم تا كمتر از سه ساعت شود
شما مي دانستيد كه در فيلم « بازيكنان سيار» كه خود تقريباً چهارساعت است من مجبور شدم تا 4 ساعت و 15 دقيقه ي ديگر از فيلم را كوتاه كنم! من مي خواستم آن ها داخل فيلم باشند . صحنه هاي فوق العده اي بودند كه عاشقشان بودم ولي
هورتون :ايالات متحده مشهور به ساختن فيلم هايي ست كه به اصطلاح « پاياني خوش» دارند . بدون توجه به اينكه چقدر اين پايان ها مي تواند غير واقعي به نظر برسد . بنابراين خيلي از معتقدند كه فيلم هايي مثل فيلم هاي شما پايان « افسرده كننده» دارند . شما چگونه از پايان فيلم « نگاه خيره ي اولسيه» به عنوان چيزي فراتر از يك پايان ساده ي « افسرده كننده» دفاع مي كنيد ؟
آنجلوپولوس: من همان چيزي را مي گويم كه ارسطو درباره ي تراژدي گفت. اينكه درام،یا در اين مورد خاص، فيلم، بايد تحريك كننده ي حس دلسوزي و ترس در مخاطب باشد و خلق كننده ي نوعي روان بالايي باشد كه به وسيله ي آن اين احساسات بروز پيدا كنند. فيلم من پايان خوشي ندارد ولي در عوض داراي اين روان بالايي و رهايي است كه حس دلسوزي و ترسي كه به آن اشاره شد را توليد مي كند . اين افسردگي نيست! مي دانيد، گريه كردن كه بخشي از پالايش روان است براي رسيدن به موفقيت لازم است . مي خواهيد بدانيد كه اين راوان بالايي در فيلم من چيست؟ شعري است كه ازاودسيه كه هاروي كتيل در پايان فيلم آن را مي خواند . اين مهم است كه سفر او تمام نشده و دوباره باز خواهد گشت . اين سفر براي يافتن « وطن» ادامه خواهد يافت. و اين شكلي از اميدست . بنابراين عليرغم همهي اينها ، اين لحظات پاياني شروعي براي برقراري صلح براي او و كل جهان است
هورتون: شما در فيلم نامه ، فيلمي «گم شده » را توصيف كرديد و پيشنهاد كرديد كه اين قطعه ي سياه وسفيد به جا مانده از سال 1902 كه در آن بازيگري كه نقش اويسه را دارد از دل دريا بيرون و به دوبين خيره مي شود را ببينيم. چرا تصميم گرفتيد كه اين بخش را كنار بگذاريد؟
آنجلوپولوس: ديدن آن فيلم اهميتي ندارد . آنچه كه مهم است ديدن تاثير آن روي هاروي كتيل در نقش اودسيويس است

هورتون: امكان دارد كه فيلم نگاه خيره ي اولسيه را داستاني عاشقانه بناميم؟ براي مثال ، علاوه بر عشق هاي طسادس كه هاروي كيتل در طول فيلم دارد، قسمتي از رمئو و وژليت وجود دارد كه در فيلم نامه ي اصلي نيست
*آنجلوپولوس: بله،اين فيلم داستاني عاشقانه است . آنها حرفهاي معروف ژوليت هستند هنگامي كه هر دوي آن‌ها لبريز از عشق و اروتیزم هستند
*هورتون: مي توان به راحتي حدس زد كه فیلم سازي چه دردسرهايي براي شما دارد . اما بزرگترين لذت شما در ساختن فيلم چيست؟ چه چيز باعث مي شود كه شما، آن همه سختي، كار زياد، مشكلات و موانع را به جان بخريد؟
آنجلوپولوس: من فيلم نمي سازم تا كسي را خوشحال كنم. مي دانيد براي مردمي مثل من، فيلم راهي براي زندگي كردن است.وقتي كه در مورد زندگي ام صحبت مي كنم، بايد درباره زندگي ام در فيلم ها حرف بزنم. فيلم سازي زندگي دوم من است يك زندگي موازي. من اين جنله از ويليام فاكنر را دوست دارم كه مي گويد جهان براي اين خلق شده كه تبديل به رمان شود . پس در مورد من، من دوست دارم اين گونه تصور كنم كه دنيا آفريده شده تا تبديل به فيلم شود . سينما زندگي من است . دقيقاً نفس من است. وقتي مي خواهم ساختن فيلم جديدي را آغاز كنم و همراه فيلمبردار و دوست خوبم جورجيوس آروابنتيس ، براي پيدا كردن لوكيشن به جاهاي مختلف سفر مي كنم، موهاي تنم سيخ مي شوند، احساس مي كنم كه چيزي پوستم را قلقلك مي دهد و اين به خاطر هيجاني است كه من از شروع كردن يك فيلم جديد دارم . شما مي توانيد اسم اين احساس خاص را عاشق شدن بگذاريد.با تمام سختي ها دشواري ها و نا اميدي هايش، نهايتا فيلم سازي يك ماجراجويي انساني است
هورتون: در نگاه خيره ي اوليسه ما صداهايي از فيلم « گام معلق لك لك » مثل آن بخش كه مي گويد « از چند مرز ديگر بايد بگذريم تا به خانه برسيم، را مي شنويم. خوب مطمئناً اسطوره ي اوديسيوس در مورد رفتن به خانه است . اما « خانه » براي شما كجاست معناي «خانه» براي شما چيست ؟
آنجلوپولوس:يكبار در روم ، من با اندري تاركفسكي در يك خانه اقامت داشتم . در آن زمان او داشت فيلم نوستالجيا(1983) را مي ساخت. ما در مورد مفهوم و حس نوستالژي با هم صحبت كرديم. او سعي داشت كه به من بگويد : نوستالژي يك كلمه ي روسي است . اما من توضيح دادم كه اين كلمه قطعاً يوناني است و برگرفته از كلمه به معناي : رفتن به خانه» مي باشد. ما مدتي در مورد اينكه ريشه كلمه روسي است يا يوناني با هم بحث كرديم . در نهايت او گفت : معذرت مي خواهم، من نمي دانستم كه اين كلمه يوناني است، ولي مي داني، نوستالژي عميقاً در روح روس ها ريشه دار و اين ما بوديم كه آن را توسعه داديم
ولي اين يوناني ها بودند كه اين كار را كردند . اين حقيقت شگفت انگيزي است كه تمام خارجي ها كشورخود را ترك مي كنند تا به امريكا بروند . اين يوناني ها هستند كه بيشترين نوستالژي را نسبت به محلي كه در آن به دنيا آمدند دارند و بيشتر از همه تمايل به بازگشت به وطنشان را دارند . البته من نمي توانم اين را در مورد ايرلندي ها بگويم زيرا مي دانم كه نوستالژي براي آن‌ها هم به همين شكل پر اهميت است
اما « خانه» كجاست؟
خانه جايي است كه شما در آن با خودتان و لا كل هستي . حس يكي شدن و هارموني داريد. لزوماً يك نقطه ي واقعي كه مي تواند اينجا يا انجا باشد نيست . و اين مفوم در مورد
«يونان» هم صدق مي كند. فقط من باور ندارم كه يونان تنها يك منطقه ي جغرافيايي هست و بس و اين چيزي نيست كه براي من با اهميت يا جذاب باشد. براي من يونان خيلي بزرگتر ازاينهاست . خيلي پهناورتر از مرزهاي واقعي اش . اين يوناني ست كه ما به عنوان خانه در جست و جويش هستيم. پس يوناني كه در ذهن من است، يوناني ست كه من آن را خانه
مي نامم . نه اين دفتر و يا اين مكان در اتن كه من هم اكنون در آن
نشستم
هورتون : شنيده ام كه شما علاقه منديد فيلمي در ايالات متحده با موضوع نوستالژي يونان بسازيد. آيا حقيقت دارد؟
آنجلوپولوس: من ايده اي اين چنيني براي نوشتن فيلم نامه اي كه در نيويورك اتفاق مي افتد دارم . ولي تا به حال دقت كافي براي فكر كردن درباره ي آن نداشتم
هورتون : شما شاعر يوناني برنده ي جايزه ي نوبل ، جورج سفريس را دوست داريد. شما در فيلم اسكندر كبير(1980) مستقيماً به او اشاره مي كنيد و من براين باورم كه در شما در شروع فيلم «نگاه خيره ي اولسيه» نقل جمله اي است از افلاطون با اين فرمون كه براي شناختن روح، بايد خيره به آن نگريست : به شكلي غير مستقيم از سري شعرهاي « اودیسه ي سفریس با نام « داستان هاي كهن » قدرداني مي كنيد . سفريس براي شما چه معنايي دارد؟
آنجلوپولوس: ساده است سفريس شاعر مدرن مورد علاقه ي من است . خیلي وقت پيش از آن كه فيلمساز بشوم به شعر گويي علاقه داشتم . وقتي 16 سالم بود تحت تاثير كاوافي شروع به نوشتن شعر كردم و در سال 1950 من عميقاً در شعرهاي سفريس ، اوديسيوس اليتيس، تي راس اليرت، ريلك و چندي ديگر آن‌ها بودم كه در مدارس تدريس نمي شد
( به جز بعضي از كارهاي كاوافي) در داستان و رمان من عميقاً تحت تاثير جيمر جويس استندال، بالزاك، و فاكنر بودم . در يونان، من پاپدیا مانتيس را دوست داشتم كه حتي يوناني ها هم او را امروزه نمي شناسند
بنابرني خيلي بهتر است كه بگوييم من در دوران جوانيم به جاي سينما تحت تاثير اينها بودم. و شايد من كمي دير سينما را كشف كردن چون در فرهنگ ما ادبيات ، به خصوص شعر سرايي هميشه از همه مهمتر بود و حتي موسيقي هم بالاتر از سنما قرار دارد . بله،من در« اسكندر كبير» من به سفريس اشاره كردم و همچنين در فيلم « نگاه خيره ي اولسيه» زماني كه رفيق قديمي هاروي كيتل، نيكوهي به او مي گويد « اولين چيزيكه خدا آفريد، سفر بود » اين جمله اي از سفريس است . به همين ترتيب وقتي كه هاروي مي گويد : در فرجام من، آغاز من است دارد شعري از البرت را مي خواند.
هورتون: در بررسي اخيري كه روي فيلم هاي شما انجام دادم متوجه چيزي شدم كه قبلاً به آن پي نبرده بودم . شما در هر فيلم حداقل يك شخصيت قوي زن داريد . در واقع، اين زن ها از مردان خيلي قويتر هستند
آنجلوپولوس: ساده ست! من معتقدم كه زن ها از مردها قوي ترند . نه تنها در فيلم ها، بلكه در كل زندگي . از زماني كه زندگي را با مادرم شروع كردم، زن هاي قدرتمند زيادي را مي
شناسم



هورتون : براي مثال به نظرم مير سد كه « الكترا»، «حامل» بخش دوم فيلم « بازيگران سيار» است . او مشخصاً درست در مركز وقايع قرار دارد و داراي قدرتي است كه براي ادامه دادن به عنوان يك شخص و يك گروه نياز است
آنجلوپولوس: درست است . همچنين اين مسئله در مورد « شيوه ي مدل» در سه گانه ي اگاممنون نيز صحت دارد . اين الكتراست كه شاهد انتقام مرگ پدرش است ، اورستس هم كمك مي كند اما اين الكراست كه او رستس را متقاعد مي كند و او را به ادامه ي مسيرشان وادار مي كند . اورستس به خودي خود، قدرت لازم براي انتقام گرفتن را ندارد . او به الكترا و قدرتش نياز دارد. بنابراين به شكلي سنتی اين الكتراست كه قوي ترين شخصيت داستان را دارد
هورتون : در فيلم « چشم اندازي در مه » اين « وولا» ست كه شهامت و قدرت غير معمولي از خود نشان مي دهد، در « سفر به سيترا»(1983)من خيلي تحت تاثير شخصيت كاترينا همسر « سيپروس» قرار گرفتم ، عليرغم اينكه خياي ساكت است اين شخصيت « پنه لوپه» است كه ما را با رفتن همراه « ادبسيوس» غافلگير مي كند


آنجلوپولوس: بله، كاترينا- همان شخصيت پنه لوپه – ساكت، اما قدرتمند است
او كسي است كه بايد 30 سال براي بازگشتن شوهرش صبر مي كرد . اين شخصيت قوي او بود كه باعث شد بعد از 30 سال كه شوهرش برگشت به سادگي از او بپرسد: « چيزي خوردي» اين قوي ترين جمله اي بود كه او مي توانست بگويد . خيلي قويتر از جملاتي مثل : «بالاخره برگشتي » يا « دوست دارم» ». «چيزي خوردي » ،اين هیبتی همراه با ترس است و صدالبته او قدرت خارق العاده اش را در پايان وقتي كه تصميم مي گيرد همراه شوهرش روي كلك برود نشان مي دهد. چون كه مي داند احتمالاً خواهد مرد، در واقع او بايد بداند كه خواهد مرد ولي اين كار را با شوهرش انجام خواهد داد . اونه تنها انتخاب كرده كه مي خواهد با سيپروس بماند، بلكه نمي خواهد براي دومين بار تنها شود
در پايان، اسطوره ي سيترا اين بود كه سيترا جايگاه « عشق» است جزيره ي آفروديت ، بنابراين سفر به سيترا بايد سفر به سوي عشق و اروتیزم باشد . من معتقدم كه پنه لوپه در اين مورد حتي از ادبسيوس هم قدرت بيشتري نشان مي
دهد

هورتون: و من علاقه ي خاصي به شخصيت « الني» در نخستين فيلم شما « بازسازي»(1970) دارم . چون به عنوان شخصيت «كلايتفسترا» براساس اسطوره ي آگاممنون، او در سكوتش و توانايي اش در تحمل انچه كه گرفتار آن است دوست داشتني و دل نشين است
آنجلوپولوس: او حقيقتاً زني و قدرتمند است و مهم اين است كه ما احساس نمي كنيم كه او « قاتل» است حتي با اينكه او در ارتكاب يك قتل شريك است . در انتخاب عنوان من از داستايوفسكي الهام گرفتم، « بازسازي» در « جنايت و مكافات» اتفاق مي افتد . محيطي كه او در آن زندگي مي كند قاتل واقعي است كه روح آن زن را به قتل رسانده، او جمله ي خيلي مهمي مي گويد: كسي را نخواهم داشت كه قضاوتم كند. « كسي را نخواهم داشت كه قضاوتم كند» من به او احترام مي گذارم . آن زن انساني فوق العاده است
هورتون : شما در قبلاً در چندين مصاحبه عنوان كرديد كه در بيشتر فيلم هايتان، نقش
«گروهتان» خيلي مهم بوده . مي توانيد جزئيات بيشتري راجع به آن به ما بگوييد؟ خصوصاً اينكه چگونه شما گروه را از جامعه منفك مي كنيد. من مشخصاً دارم راجع به گفته ي ارسطو كه مي گويد هر جامعه اي -جامعه مي تواند به كوچكي دو انسان باشد – با اعتماد اغاز مي شود. فكر مي كنم . ارسطو مي گويد بدون اعتماد جامعه اي وجود نخواهد داشت
آنجلوپولوس: بله من در فيلم هاي حماسي ام، و فيلم هاي ديگري كه مي توانند در اين دسته بندي قرار گيرند مثل « روز سي و ششم» « بازيگران سيار» ، « شكارچيان» (1977) و اسكندر كبير كه در آنها نقش گروه از هر شخصيتی به خصوص دیگری براي فيلم مهمتر است،روي گروهم تمركز كردم . براي اين فيلم ها به جاي هر گونه شخصيت پردازي يا روانشناسي شخصيتی يك هوشياري و آگاهي گروهي داشتيم . اما اگر بخواهيم با فيلم « سفربه سيترا» شروع كنيم ، من برعكس عمل كردم. من سرنوشت شخصيت اصلي فيلم را دنبال كردم و ما شاهد پيشرفت اين شخصيت هنگام برقراري ارتباط با گروه هاي مختلف بودیم. اما حق با شماست. گروه آنگونه كه ارسطو آن را توصيف مي كند دقيقا مشابه جامعه نيست . با اين مزمون، گروه در فيلم بازیگران سیار يك جامعه نيست. بلكه داراي يک ذهنيت گروهي ست عليرغم تمامي خيانت ها يي كه درون گروه اتفاق مي افتد من جامعه را اينگونه تعريف ميكنم

(جامعه گروهي از مردم است كه روي يك طول موج قرار دارند به شكلي كه مي توانند بلافاصله يك ديگر را شناسايي كنند ) بنا بر اين يك اجتماع بر مبناي مليت يا
مرز تعريف نمي شود و ميتواند نوعي ارتباط باشد كه به شكل هم زمان در نقاط مختلف جهان وجود دارد و مردم خود را آگاهنه يا تصادفاً جزئي از آن ميابند. و بله، با اين روش در فيلم نگاه خيره اوليسه ، براي مثال   چندين جامعه در فيلم شكل ميابد از جمله ميان هاروي كيتل و راننده تاكسي ، ميان هاروي نيكوس در بلگراد و بين هاروي و آرشيو دار فيلم ، ايو لوي ، در سارايوو
هورتون: میتوانید کمی در مورد چگونگی کارکرد تاریخ در فیلم هایتان با ما صحبت کنید؟
انجلو: در فیلم های حماسی من (که در بالا از انها نام برده شد) این تاریخ است که در مرکزیت قرار دارد. عکس این قضیه در مورد فیلم های مثل سفر به سیترا صدق می کند که در انها تاریخ در پس زمینه قرار دارد به عبارتی دیگر انچه که در گذشته تاریخ بوده بدل به بازتابی از تاریخ می
شود

هورتون: ایا این عادلانه است که بگوییم در فیلم سفر به سیترا مرز بین فیلم و واقعیت (فیلمی که الکساندروس در حال ساختن انست) خیلی باریک است به شکلی ، در واقع می شود کل فیلم را به مثابه اتفاقی که داخل ذهن اکساندروس در حال به وقوع پیوستن است پنداشت؟
بنابراین در یک فصای واقعی سفر به سیترا رویایی از یک فیلم است که با المان هایی از زندگی واقعی کارگردان ترکیب شده
انجلو: دقیقا کل فیلم در ذهن او به وقوع می پیوندد. در واقع هرزمان که او به چیزی فکر میکند ما انرا میبینیم. تفکر او به واقعیت تدبدیل میشود
هر شخصیتی در سفر به سیترا در حقیقت دو شخصیت است. دو برابر شده. الکساندروس کارگردان و ستاره فیلم خویش است.خواهرش هم خواهرش است و هم معشوقه اش (یک بازیگر نقش هر دو را بازی میکند).ان پیر مرد هم پدر الکساندروس و هم فروشنده اسطوقدوس. هر شخصیتی دو نقش دارد. یک نقش در زندگی واقعی و یک نقش در یک زندگی مبتنی بر تصورات . وقتی که کارگردان می خواهد اتفاقی صورت گیرد تنها کاری که باید بکند این است که بگوید” یک… دو… سه… نور!!! “. و نور پدیدار میشود

هورتون: بنابراین برخورد شما با واقعیت و فیلم سازی در سفر به سیترا با انچه که در فیلم “روز برای شب” اثر تروفو یا “هشت و نیم” اثر فلینی می بینیم کاملا متفاوت است. هر دوی این فیلم ساز ها خوشحالند که توانستند اینکه کدام بخش های قصه در جلوی دوربین و کدام بخش ها در پشت دوربین اتفاق می افتد را با استفاده از به خدمت گرفتن یک تضاد کنایی و بازیگوشانه بین آندو به وضوح نشان دهند
انجلو: حق با شماست در کار فلینی و تا حدودی در کار تروفو رویای زندگی و فیلم ایفای نقش میکند اما نه به ان درجه ای که در فیلم من دیده شود

هورتون: ميتوان گفت كه در فيلم گام معلق لك لك هرگز نميتوانيم بفهميم كه آيا كاركتري كه نقشش را مستريامي بازي مي كند واقعاً همان سيست مداري ست كه نا پديد ميشود يا خير؟ 
آنجلو پولوس: اهميتي ندارد. اينكه آيا او همان سياست مدار گم شده است يا نه. سؤال مهمي در مورد فيلم نيست. آنچه كه اهميت دارد آن اسنت كه او مي توانست آن سيستمدار باشد، آن شخصيت گم شده  
هورتون: و قطعاً او پدر واقعي عروس در مراسم عروسي كه در حاشيه رودخانه مرزي برگزار ميشود نيست ولي از طرفي او مثل يك پدر رفتار ميكند
آنجلوپولوس: بله
هورتون: در پايان يك سوال تكنيكي كاربردي: شما چگونه در نوشتن فيلم نامه هايتان با افراد ديگر همكاري ميكنيد ؟ چون معمولاً چندين نام در قسمت نويسندگان فيلم نامه ديده مي شود 
آنجلو پولوس: من يك شيوه خيلس غير معمول و يا شايد عحيب براي كار كردن دارم. من خودم فيلم نامه را مي نويسم بعد در مرد آن با ديگران صحبت مي كنم. يا قبل از اينكه بنويسم مشورت مي كنم. من در باره آن كاري كه مي خواهم انجام بدهم توضيح مي دهم و آنها از من سؤال مي كنند. ” خوب ، اگر اين كار را بكني چه ميشود؟”. بعد من كمي بيشتر مينويسم

Recent Articles

spot_img

Related Stories

نوشتن پاسخ

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

Stay on op - Ge the daily news in your inbox