-21.2 C
Canada
Sunday, February 5, 2023

شعراز کتاب دیکتاتوری با چشم های قهوه ای – رویا ابراهیمی

رویا ابراهیمی

حال من حال و روز خوبی نیست 

خسته ام، خسته، او نمی فهمد

این طبیعی ست  ببر زخمی را 

ببر روی پتو نمی فهمد

بین ما مرز درد فاصله بود 

مثل یک رشته کوه پیوسته 

من به پایان خویش معترفم 

جفت پرواز او نخواهم شد 

من همین جوجه اردک زشتم

حتم دارم که قو نخواهم شد

خسته ام مثل تیربار از جنگ 

مثل تیغ غلاف گم کرده 

مثل مردی که نصف دینش را 

در میان طواف گم کرده

حال من حال تخت جمشید است 

حال یک مرزبان ایرانی ست 

آخرین تیر آخرین سرباز 

آخرین لحظه قبل ویرانی ست 

ترسِ قبل از شکست را تنها 

مرد ِدر حال جنگ می فهمد 

حال یک کوه رو به ریزش را 

اولین خرده سنگ می‌فهمد

زندگی!  در لباس شعبده باز 

سر گرفتی، کلاه پس دادی 

در ازای جهان رنگارنگ 

یک مداد سیاه پس دادی

زندگی! روزهای خوبت هم 

مثل این شعر تلخ و دلگیرند 

قبل رفتن فقط بلندم کن  

شاعران ایستاده می میرند

Recent Articles

spot_img

Related Stories

نوشتن پاسخ

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

Stay on op - Ge the daily news in your inbox